|
با وضو در بم جوانی آواره را به چایی که برای شام درست کرده بودم دعوت کردم چشمان قرمز او نشانه از دست دادن عزیزانش بود از خانواده او پرسیدم گفت تا صبح در ماشین خوابیدیم سردمان که شد به منزل بازگشتیم چون خوابم بهم خورده بود برای نماز صبح به حیاط رفتم تا وضو بگیرم که زلزله همه را با خود بردو من ماندم با وضو
مهندس علیرضا سعیدی . زلزله بم . 1382
|
آواره شب سوم در بم با یک آواره روبرو شدم ! سرباز بود نه اینکه از خودش حرفی بزنه ، از لباس سربازی خاکی اون معلوم بود، اومد نشست کنار چادر حرفی هم نزد ! تو دستش یک عروسک مثل جاسویچی بودو اون محو حرکت پاندولی اون شده بود . حالش را که پرسیدم ، نگاهی مات به من کرد و بلند شد بره ، حرکتش بقدری برام آشنا بود که لحظه ای شک نکردم که با یک آواره روبرو هستم ! یك اواره فقط با خودش حرف میزنه ، اونهم توی ذهنش و اگر با فضولی روبرو بشه که بخواد باب حرف را باز کنه فرار میکنه ! بدون حتی یک کلمه ! داد زدم برات شام نگه داشتم بیا بخور بعد برو ! میذارم اینجا هر وقت خواستی برگرد بخور! من هم دیگه ازت سئوال نمیکنم ! اما اون دیگه دور شده بود و آرام توسیاهی بیابون حل میشد ! گفتم که ، من آواره ها را خوب میشناسم ، میدونستم اون بر میگرده اما وقتی من نباشم ! مثل یک نسیم اونهم اومد ، قوطی کنسرو رو بر داشت و با نون خورد بعد هم پتویی را که کنار غذا گذاشته بودم را برداشت و رفت . میدونستم وقتی گشنه اش بشه بر میگرده قانون آواره ، اینه گرسنگی و تشنگی نقطه ضعف اونه ! اما بر نگشت روز بعد تا شب منتظرش بودم ، هر بار که به کمپ بر میگشتم ، چشم میچرخوندم دنبال اون ، اما نیامد تا فردای روز بعد که داشتم توزیع شیر خشک میکردم دیدمش ، روبروی یک خونه که با خاک یکسان شده بود نشسته بود و خیره به اون نگاه میکرد از تمامی خانواده اش تنها اون مانده بود . پسر بزرگ خانواده که اومده بود مرخصی واحتمالا اون عرسک هم یه سوغاتی بود !
مهندس علیرضا سعیدی . زلزله بم . 1382
|
شکلات رامتین (مینو)
به من ندادی ، دخترک زل زده بود تو چشمای من و دستش را صاف گرفته بود تو صورتم ، سعی کردم دوباره بچه ها را بشمرم ببینم چرا کم آوردم ! من که دوازده قسمت کرده بود، هر شکلات رامتین را چهار قسمت که به ازای سه شکلات باقیمانده از سه روز گذشته میشد : سه چهار تا دوازده تا ! اما به هر حال یکی کم بود و اون یکی هم مال یه دختر سه ساله بود که هم پدر و هم مادرشو سه روز قبل از دست داده بود و ما بعد از سه روز تازه پیداش کرده بودیم! (سید مجید پیداش کرده بود به همراه سه خواهر و برادر کوچیک و بزرگترش که کنج یه خونه مخروبه سه روز تنها مانده بودند ) داشتم آب میشدم از خجالت ، از ناراحتی کم بود بزنم زیر گریه ، که صدای داداش هفت ساله اون مرا بخودم آورد ، بیا شكلات منو بخور ، دختره خندید و اون یکی دستش رو كه من به اون تا اون لحظه توجه نكرده بودم را از پشت سرش آورد جلو و تکه کوچک شکلات رامتینی را که کاکائوش در میان انگشتان ظریفش آب شده بود را گذاشت دهنش و بعد شکلات برادر هفت ساله اش را ، نمی دانستم بخندم یا گریه کنم که ضربه آخر هم فرود آمد ، پسرک دست دخترک را گرفت و شکلاتهایی را که آب شده بود را با لذتی عجیب از میان انگشتان دخترك لیسید ! و من غرق در خودم گریستم
مهندس سعیدی . زلزله بم . 1382
|
مردانی كه به زبانی دیگر گفتگو میکردند به همراه رضا شریفی دوست عزیزم پس از بازگشت از بم به استادیوم شهید کشوری محل یكی از نقاهتگاههای تهران برای کمک به مجروحان بم رفته بودیم آنجا با سجاد ۱۷ ساله که از پای راست دچار شکستگی ران شده بود آشنا شدم و آنجا بود که احساس زیر آوار ماندن را از زبان کسی که خودش چند ساعت را به اینصورت تجربه کرده است را شنیدم سجاد به همراه خانواده اش در زیر اوار مدفون شده بودند میگفت وقتی فهمیدم که زنده مانده ام و زلزله پایان یافته به حدی خاک در دهانم بود که قادر به نفس کشیدن براحتی نبودم چه رسد به کمک خواستن ! به زحمت داشتم خاک درون دهانم را بیرون میریختم که صدای خواهرم راشنیدم که به فاصله چند متری من فریاد میزد وکمک میخواست . من هم پس از انکه خاک را به زحمت از دهانم به بیرون تف کردم شروع به فریاد زدن کردم انقدر ترسیده بودم که طی ۴ ساعتی که در زیر آوار بوده صدایم را از دست داده بودم و با صدای گرفته وبا ناامیدی کمک میخواستم سجاد بطور معجزه آسایی سرش در میان قطعات سقف بصورتی قرار گرفته بود که میتوانست از هوای اندک آنجا استفاده کند وتا باز شدن اواری که بروی او بوده این هوا او را زند نگه داشته بود . نحوه نجات تنها او و خواهرش از خانواده پنج نفری آنها بسیار عجیب بوده میگفت دیگر نا امید شده بودم و صدایم دیگر در نمی امد که احساس کرده دو نفر با زبانی که من آنرا نمی فهمیدم در حال بازكردن اوار رویم هستند انها دو مرد با لباس سفید بلوچی بودند و فقط روی سر مرا باز نمودند تا هوا به من برسد و بعد رفتند ، خواهرم را هم دو خانم همچون همان دو مرد كمك كرده بودند انان پس از باز كردن روی سر خواهرم رفته بودند و ما را سه ساعت بعد مردم پیدا كردند و از زیر خاك بیرون كشیدند
مهندس سعیدی . زلزله بم . 1382
|
سمت راست ، سمت راست مرد كه پیكر كودكی له شده در زیر آوار را در آغوش داشت ملتمسانه فریاد میزد بیمارستان از كدوم طرفه ، این بچه هنوز زنده است ، داره میمیره ، به سویش دویدند و كودك را در خودروی عبوری كه چند لحظه قبل تازه وارد شهر شده بود نهادند . راننده سراسیمه ، سر از پنجره بیرون كرد و گفت كجا ببرمش ، اینجا نزدیكترین بیمارستان كجاست ، به هلال احمر ببر ، نه به بیمارستان صحرایی ......، از اونطرفه میری تا ته خیابان میپیچی اول سمت راست بعد سمت چپ و بعد راست ، ماشین بسرعت باد حركت كرد و ما با نگاه آنرا تا ته خیابان كه پرواز میكرد بدرقه كردیم ، اما ، راننده كه غریب شهر بود ، اول پیچید به چپ و ناگهان مردی كه آدرس داده بود فریاد كشید سمت راست ، سمت راست ، سمت راست و ناخوداگاه بر زمین نشست و سرش را در بین دستانش گرفت . در شهری كه تابلوهای راهنمایش هم با شهر غریبه اند ، غریبه ای عاشق چگونه میتواند جهت بیمارستانی را از قبرستان تمییز دهد
مهندس سعیدی . زلزله بم . 1382
|
اسمش مجید بود ولی نام خانوادگیش را نگفته بود
اداره آگاهی بم به جرم سرقت یه آبکش پلاستیکی مستعمل دستگیرش کرده بود و پس از رضایت صاحب مال به بهزیستی تحویل داده شده بود . میشد گفت اون زندانی یتیم خانه بود و با فاصله بیست کیلومتری مومن آباد از شهر بم که از میان کویر میگذرد میشد گفت احتمال فرار اون خیلی کم بود . مجید یازده سال و هفت ماه سن داشت . آشنایی ما از اونجا شروع شد ؛ که وارد یتیم خانه که شدم پسرکی نحیف با تکه چوبی توپ بسکتبال را کتک میزد ؛ و این اولین تصویری بود که دیدیم ! آنچنان با عصبانیت میزد که میشد فهمید که مشکلش از حد گذشته و راه حلی براش پیدا نمیشه ! و در این مواقع باید دق و دلی را سر یکی خالی کرد و چه کسی بهتر از توپ بسکتبال ! معمولا شکور مشاور من در این امور بود سریع برایم توضیح داد که مجید دوتا برادر؛ ده و هشت ساله داره که دریکی از دهاتهای بیرجند پهلو ننه جونشون که کور و زمین گیره زندگی میکنن و در حقیقت از ننه جونشون مواظبت میکنند و مجید خرج اونها را با جمع کرددن ضایعات پلاستیک و آهن از سطح شهر بم تامین میکنه !باباش مرده و ننه اش رفته شوهر کرده به شهر دیگه و دستگیری اون یعنی گرسنه شدن برادرهاش ! رفتم جلو سر صحبت رو باز کنم ! اما اینبار موفق نشدم طرفم بدجوری با آدم بزرگا مشکل داشت ! بچه های مومن آباد هفته قبل کاپشن خریده بودند اما مجید چون تازه وارد بود ؛ کاپشن نداشت ! یه لباس بافتنی کهنه که از چند جا پاره شده بود تموم مایملکش بود ! به راننده گفتم از ماشین براش یه کاپشن که این سری با پولهایی که یکی از دوستان وبلاگ نویس از آلمان فرستاده بود خریده بودم بیاره تو که بهش بدهند ؛ خودم هم رفتم پیش بقیه بچه ها که سر غذا بودن که با اونها غذا بخورم ! عادت دارم که با خودم همیشه غذا میبرم و با اونها هم شریک میشم تا مزه غذا برای همه ما بیشتر بشه ! وسط غذا مجید با کاپشن اومد ! تنش کرده بود ! روبروی من نشت پشت میز و با ولع شروع کرد به خوردن ؛ اما من محو انگشتان او شده بودم ! تمامی انگشتانش یکی در میان زخمی بود ؛ و چسبهای احمقانه ای مسئولیت حفاظت از اونها را برعهده داشت ! معلوم بود که کار بچه هاست ! شکور باز فکرم رو خوند وتا چشمم به چشمش افتاد با صدای بلند گفت ! مهندس من برای مجید از پول خودم که داده بودید از بقالی چسب زخم خریدم ؛ مهندس دستاش همشون بریده میگه پیت حلبی ها دستشو میبرند ! و من چپ چپ به شکور نگاه کردم ! که یعنی خفه !!! میدونستم هرچه بیشتر در مورد مجید حرف زده بشه کمتر میتونم با هاش رفیق بشم و حدسم درست بود . بعد غذا داشتم میرفتم که از پشت سر اومد دستم رو گرفت ؛ دلم به یکباره فرو ریخت و خوشحال شدم که باب رفاقتمون باز شده اما ناگهان آسمان رویاهایم سیاه شد ؛ اگر تجربه های قبلیم نبود که دیگر بیچاره بودم به سرعت قبل از اینکه بتواند دستم را ببوسد سرش را در آغوش گرفتم تا هم خودم را نجات بدهم هم اورا صدمه نزده باشم و هم رفاقت بلوریمان نشکند ! سرش را بوسیدم و گفتم میخواهی حرف بزنیم و گفت ! آره خلاصه داستان اینبود که کارفرماش از ماهی یکصد و پنجاه هزار تومان درامدش پنجاه تومان میفرستاد برای خانواده اش و یکصد تومان را بعنوان پورسانت کاریابی برای اون و مخارج جا و غذاش برای خودش بر میداشت و اون به همراه دوستان دیگرش که همانند او از بیرجند آمده بودند تو یه جایی که نگفت با هم زندگی میکردند ! به شدت از صاحب کارش میترسید و وقتی ازش پرسیدم چرا اون برای آزادیش نیامده فقط گفت : اون از اول گفته بود که هر اتفاقی برای ما بیفته اون نمیاد انگشت بزنه ! آخه اون از پلیس میترسه ! گفتم من برات چکار میتونم بکنم ؟ گفت بیا برام انگشت بزن ! گفتم میری بیرجند ؟ گفت نه اونجا کار نیست ! داداشام الان برام دلشون شور میزنه ؛ بیا انگشت بزن ! گفتم میگویم برادرانت را هم بیارند اینجا ! گفت ننه جونم را چی ؟اون کوره و من همچون کلافی سر در گم ! گم شدم در کلمات و دیگه نمیشنیدم ! مسئولین یتیم خانه قول دادند که برای آوردن برادران مجید مکاتبه کنند ! و من دیدم که چشمان مجید جاده خاکی را که از کویر میگشت نگاه میکرد و دست در جیبهای کاپشن سرمه ای رنگش داشت گرمی آن را برای یک فرار بزرگ میسنجید ! قبل از بازگشت راننده مرا کناری کشید و گفت : اون پسره که کاپشن به او دادید از من پرسید از اینجا تا سر جاده پیاده چند روز راه است ! گفتم تو چی گفتی ؟ گفت خواستم بترسه گفتم سه روز ! به چشمان مجید نگاه کردم ؛ ترسی ندیدم هرچه بود اراده بود و شهامت ! به مسئول پرورشگاه گفتم : خانم این مجید بمون نیست ! راهی پیدا کنید که بتونه کاری را در همین حوالی پیدا کنه وگرنه میهمانتان بزودی خواهد رفت و اینبار شاید به سلامت به سر جاده هم نرسد ! و باز هم من ماندم و یه مشغولیت فکری جدید !
علیرضا سعیدی - 23 دی 1383 |